خاطرات ایرنادا


خاطرات ایران _کانادا از زبان مرجان جون

روز مصاحبه کبک1

هر انسانی بر زمین، گنجی دارد که انتظارش را می کشد.

مصاحبه روز ٢۵ نوامبر ساعت ٩.٣٠صبح بود.٢ روز قبل از مصاحبه من و مامان دمشق بودیم و در هتل الفرادیس اقامت داشتیم .هتل روتانا نزدیک هتل ما بود و دوتا خیابون بیشتر فاصله نداشت .روز مصاحبه کت و شلوار توسی و لباس سفید و چکمه های واکس زدم  که آماده کرده بودم رو پوشیدم .واز اونجایی که با تورثامن اومده بودیم  پالتو و شالم رو هم پوشیدم .

بهرحال من و مامان پیاده به سمت هتل روتانا رفتیم .و در راه من پالتو و شالمو درآوردم..

 نیم ساعت زودتر اونجا بودیم . روتانا دو تا ورودی داره وتوی خیابونیه که دورتادورش بازاره و بیشترشبیه خیابون ٣٠ متریه اهوازه،نیمدونم چرا توی همچین خیابونی،سفارت کانادا مکان مصاحبه رو انتخاب کرده!به هرحال تعجب نکنبد.

بعد از اینکه وارد هتل روتانا شدیم یه آقایی با لباس فرم به ما خوشامدگفت و ما را راهنمایی کردبه سمت پذیرش هتل ،اونجا خانم جوانی اسم منو پرسیدوگفت منتظر بمونید.ما درلابی هتل نشستیم.یک خانواده لبنانی هم اونجا منتظر بودند.اونطوری که قبلاشنیده بودم،توی لابی دوربین هست که آفیسر،مصاحبه شوندها هارو می بینه .برای همین منهم من یه دیکشنری فرانسه_انگلیسی برده بودم که خودما اونجاباش مشغول کردم .ساعت ٩.٣۵ خانم آفیسر (Madam Celement )با لیستی واردلابی شد ونگاهی به سمت ما انداخت اما مثل اینکه منونشناخت شاید عکسی که توی لیستش داشت با ظاهر اون روز من تفاوت داشت!

 مادام سله مان اسم مرا خوند و من بلندشدم وبه سمتش رفتم وسلام کردم با من دست دادو احوال پرسی کرد . بعد از من پرسید اون خانم مادرشماست گفتم بله ،با مامان دست دادوحال شوبه فرانسوی پرسید مامان هم به انگلیسی چندکلمه ای جواب داد و من به مادام سله مان گفتم ،مامان فرانسه نیمدونه .اون همخیلی مودبانه و صمیمانه گفت اشکالی نداره و گفت که میخواسته رعایت ادب رو کرده باشه.

مادام سله مان خانمی خوشرو با قدی متوسط و نسبتا تپل با موهای بلوندبودکه لبخندی دائمی به لب داشت.

بعد از احوالپرسی سوار آسانسور شدیم وتوی آسانسور تاطبقه چهارم ازم کلی سوال پرسید که با کی اومدی سوریه ،کی رسیدین،کجا هارفتین ،کدوم هتلین.... رفتارصمیمانش باعث شدکه آروم بشم و دیگه نگران نباشم.

 

 

   + مرجان - ٤:٠۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

چی شد که واسه کبک اقدام کردم ؟

افسانه شخصی چیزی است که همواره آرزوی انجامش را داری .

بعدازاتمام درسم تصمیم گرفتم که برای کانادا اقدام کنم .تا اومدم تصمیم بگیرم یکسال گذشت .چون پروسه مهاجرت به فدرال طولانی بود و منهم زبان فرانسه می دونستم از طریق کبک اقدام کردم .فروردین 86با یک شرکت مهاجرتی قرارداد بستم ولی برنامه رفتنم از طریق skilled workerدر شهریورقطعی شدو اون موقع بود که تکمیل مدارک کردم .آخه تا اون موقع هنوزفکر می کردم که راه های بهتری هم برای رفتن هست که منو زودتر به کاناداجون برسونه اما ای دل غافل که اشتباه می کردم .....

آبان 86 فایل نامبرمو گرفتم وشهریور 86 نامه مصاحبه بدستم رسید که دراون اومده بودکه بایستی در تاریخ  25نوامبر 2008 برای مصاحبه به هتل روتانادر دمشق برم .اون روز که از دفتر وکیلم تماس گرفتن ،توی تاکسی بودم ،داشتم میرفتم لباسی که برای عروسی خواهرم دوخته بودمو پرو کنم.نمیدونیداز شنیدن این خبر چقدر خوشحال شدم . فرصت چندانی برای تمرین زبان فرانسه نداشتم .چون مشغول آماده شدن برای امتحان  ielts بودم ومهرماه امتحان داشتم .امتحانم خوب شد و بعد هم 4 جلسه فشرده سوالات مصاحبه رو پیش یکی از اساتید فرانسه تمرین کردم .البته با این که رشته ادبیات فرانسه خوندم ولی بازم هنوز احساس می کردم آمادگی شرکت در مصاحبه رو ندارم .ولی این 4جلسه خیلی کمکم کرد.خدا رو شکر سرفراز از مصاحبه بیرون اومدم .. 

 ١٧مارچ ٢٠٠٩ هم Bfile  صادر شد .در حال حاضر هم منتظر مدیکال هستم .

   + مرجان - ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸۸

مرجان نامه

 

  سری دارم با هزاران سودا

 و دلی با یک دلدار

ایرانیم از سرزمین عشق و آفتاب

نسبم برمی گردد به دهی نو

زاده سپاهانم و دلداده جنوب

پدری دارم مهربان و مادری بزرگ اندیش

پرپروازم را گشوده ام به سوی سرزمین صلح

پرامیدم که از دام شکارچی زمان برهم

 

 

 

   + مرجان - ٦:٢٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸